پا جای پا - مطالب ابر مادر
لینک های وب

از بس که با غلاف...

اهل مدینه فاطمه ام را نظر زدند

با برق چشم خرمن جان را شرر زدند

در اول ربیع خزان شد بهار من

ماه مرا به آخر ماه صفر زدند

از چوب، خون تازه روان شد به روی خاک

از بس که با غلاف به پهلوی در زدند

می رفت آب غسل نبی از کفن هنوز

کاین قوم، دل به آب برای گذر زدند

تا آمدم به خویش، جلالش کبود شد

بد سیرتان جمال مرا بی خبر زدند

هر قدر گفت دختر پیغمبرم مزن

اهل مدینه فاطمه را بیشتر زدند

                                                                                                                                              محمد سهرابی





طبقه بندی: اهل البیت علیهم السلام،  معارف دینی،  مناسبت ها، 
برچسب ها: ربیع، خزان، غلاف، کتک، مادر،  

تاریخ : چهارشنبه 21 فروردین 1392 | 03:15 ب.ظ | نویسنده : همسر بانو | نظرات

شهر مدینه ای که صراطش عوض شده


این روزها مسیر حیاتش عوض شده

شهر مدینه ای که صراطش عوض شده

از یاد رفت «آل محمد» به راحتی

بعد از پیامبر، صلواتش عوض شده


هیزم کنار خانه‌ی زهرا برای چیست؟

ترحیم مصطفاست، بساطش عوض شده

بر آستانه‌ی در «جنت» دخیل بست !

حتی مرام شعله‌ی آتش عوض شده

باران تازیانه و گلبرگ های یاس؟

این شهر، بارش حسناتش عوض شده

اما چرا نشسته به پهلوی فاطمه

انگار میخ در ثمراتش عوض شده

این فاطمه ‌ست که ز علی رو گرفته است؟

یا آفتاب خانه صفاتش عوض شده

عطری کبود می وزد از سمت معجرش

در بین کوچه ها نفحاتش عوض شده

او رفتنی است، این در و دیوار شاهدند

این روزها اگر حرکاتش عوض شده

نه سنگ قبر و گنبد و گلدسته و ضریح

حتی شمایل عتباتش عوض شده




طبقه بندی: معارف دینی،  مناسبت ها،  زندگی اسلامی،  اهل البیت علیهم السلام، 
برچسب ها: مادر، ترحیم، معجر،  

تاریخ : سه شنبه 20 فروردین 1392 | 12:17 ق.ظ | نویسنده : همسر بانو | نظرات

ایستاده بود پشت همین در....



ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که هر صبح پیش از مسجد می آمد که بگوید: «پدرت فدایت دخترم!»

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبر باز کرده بود که هر غروب می آمد که بگوید: «شادی دلم»، «پاره تنم».

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که می خواست برود سفر و آمده بود زیر گلوی او را ببوسد.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که پی «کسای یمانی» می گشت تا در آن آرامش یابد.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پسرش حسن علیه السلام باز کرده بود «جدّت زیر کساست، برو نزدیک».

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و به حسین علیه السلام خسته از راه آمده، گفته بود «نور چشمم»، «میوه ی دلم»، «جد و برادرت زیر کسایند».

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی علی علیه السلام باز کرده بود. روی علی علیه السلام که بی تاب می گفت «بوی برادرم محمدصلی الله وعلیه وآله می آید».

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار، یعنی آیا در را روی جبرئیل خودش باز کرده بود؟.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و تنها گلیم زیر پایش را بخشیده بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و گردنبند یادگاری را کف دستهایش دراز کرده بود سمت فقیری که از این همه سخاوت گریه می کرد.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و پارچه ای کشیده بود روی سرش چون حتی چادرش را بخشیده بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و قرص نان را گرفته بود بیرون تا دست های مسکینی آن را بقاپد، بعد از گرسنگی روزه ی بی سحری چشم هایش سیاهی رفته بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و قرص نان شب بعد را به دستهای یتیمی سپرده بود. و باز به اسیری.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و به صورت شرمنده ی زنی که برای بار دهم سؤالی را می پرسید لبخند زده بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را برای مردش باز کرده بود که باز با دست خالی از راه می رسید و نگفته بود که چند روز است غذایش را به بچه ها داده و خود نخورده است.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بر همین دیوار و در را روی چشمهای خیس علی باز کرده بود، روی مردی که جانش و برادرش را از دست داده بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بر همین دیوار و شنیده بود همسایه ها بلند، طوری که بشنود، می گویند: علی! او را ببر جایی دور از شهر، گریه هایش نمی گذارد شب بخوابیم.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بر همین دیوار و به بلال که ساکت و محزون آن پشت ایستاده بود، گفت: «دوباره اذان بگو، من دلتنگم».

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی علی باز کرده بود که می آمد تا برای سالهای طولانی خانه نشین باشد.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و گفته بود «نمی گذارم ببریدش».

آیا به راستی ایستاده بود درست پشت همین در تکیه داده بود درست بر همین دیوار که...!؟؟




طبقه بندی: معارف دینی،  مناسبت ها،  اهل البیت علیهم السلام، 
برچسب ها: مادر، شهیده، فاطمیه، شعر،  

تاریخ : یکشنبه 18 فروردین 1392 | 06:31 ب.ظ | نویسنده : همسر بانو | نظرات

با این دو دست نامتعادل...

هر چند پر شکسته شدی و نمی پری

اما هنوز، مثل همیشه کبوتری

شکر خدا که پا شدی و راه می روی

انگار خانومم کمی امروز بهتری

حتی برای دلخوشیِ ما... چه خوب شد

مشغول کارِ خانه شدی روز آخری

شانه زدی به موی پریشان دخترم

می خواستی نشان بدهی باز مادری

"با این دو دست نا متعادل" چه می کنی

داری دعا به خانه ی همسایه می بری!؟

هر چند خنده می کنی از دیدنم، ولی

با طرز راه رفتن خود گریه آوری

بانو! تو را قسم به دلم احتیاط کن

وقتی که دست جانب دستاس می بری

کم کم بساط زندگیم جمع می شود

آخر نگاه می کنی ام جور دیگری...

علی اکبر لطیفیان



طبقه بندی: اهل البیت علیهم السلام،  مناسبت ها،  معارف دینی، 
برچسب ها: شهادت، شعر، مادر، فاطمیه،  

تاریخ : شنبه 17 فروردین 1392 | 03:54 ب.ظ | نویسنده : همسر بانو | نظرات

این صورت کبود تو هم ...


زهرا! گمان کنم که زمان سفر شده

خواب و خوراک تو چه قدر مختصر شده

 

داری برای مرگ خودت می کنی دعا

امّا غروب عمر علی جلوه گر شده

 

در زیر بار غم، بدنت آب رفته است

حالت شبیه حال دل محتضر شده

 

در خانه هم برای علی رو گرفته ای!

این صورت کبود تو هم دردسر شده

 

حرفی بزن وگرنه که دق می کند حسن

حرفی بزن ببین حسنم، جان به سر شده

.......

خیلی دلت برای حسین شور می زند

« جانم حسین » های تو غرق شرر شده

.......

در پشت در چه بر سرت آمد که این دو ماه

دارو دگر به زخم تنت بی اثر شده؟!

 

فهمیده ام که دست به پهلو گرفته ای

هر چه که پیش آمده از « میخ در » شده

 

کمتر نفس بکش به خدا می کشی مرا

خونابه های پهلوی تو بیشتر شده

شاعر : محمد فردوسی




طبقه بندی: اهل البیت علیهم السلام،  مناسبت ها،  معارف دینی، 
برچسب ها: فاطمیه، مادر، شعر،  

تاریخ : جمعه 16 فروردین 1392 | 11:40 ق.ظ | نویسنده : همسر بانو | نظرات

مقتل نوشت؛آه...

سلام همسنگران فاطمی ! از امروز تا روز شهادت «مادر» هرروز می تونید اینجا یکی از مرثیه های دلسوخته های فاطمی رو بخونید . اگه دلی شکست التماس دعا!


مقتل نوشت ؛ آه...و یعنی تمام شد

یعنی که دور مادرمان ازدحام شد

یعنی رکوع پشت درش امتداد یافت

یعنی شهید سجده به پای امام شد

هر کس رسید روی تنش رد پا گذاشت

قتلش حلال گشت و نجاتش حرام شد

تنها به جرم اینکه دفاع از امام کرد

محکوم ضربه های پر از انتقام شد

اینجای قصه ،مادرمان حرفها شنید

تا شد...شکست...درد شدیدش مدام شد

قنفذ به طعنه فاتحه ای خواند و خنده کرد...

یعنی که کار کشتن زهرا تمام شد...!.

نیما نجاری




طبقه بندی: اهل البیت علیهم السلام،  معارف دینی،  مناسبت ها، 
برچسب ها: فاطمیه، شعر، مادر،  

تاریخ : پنجشنبه 15 فروردین 1392 | 03:37 ب.ظ | نویسنده : همسر بانو | نظرات

حاصل یک عمر ، مادری!


برچسب ها: مادر، عصای پیری،  

تاریخ : جمعه 26 اسفند 1390 | 10:01 ق.ظ | نویسنده : میثم صفری | نظرات


  • paper | ایکس باکس | خرید بک لینک فالو
  • خرید آگهی رپرتاژ | ایران بلاگ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic