پا جای پا - وقت استراحت نیست !
لینک های وب

وقت استراحت نیست !

... از غار حرا پایین آمد . بر خود می لرزید. بار مسئولیّت سنگینی را بر دوش خود احساس می نمود. هنوز در حال و هوای فضای آهنگین " إقرأ باسم ربّک الذی خلق" به سر می برد . آهنگ طنین صدای جبرئیل گوش او را نوازش می داد . امّا سنگینی مسئولیّت محوّل شده به او شیرینی کلام الهی را در مذاق او تلخ می کرد . ولی صدای ناله شیطان که از مبعث او به فریاد آمده بود کمی به او تسکین می داد.  آینده پیش روی خود را در ذهنش مرور نمود . مخالفت ، ناسزاها ، حیله ها ، جنگ های ناخواسته ، کینه ها ، بی مهری ها و ... از جلوی چشمان او رژه می رفتند . او به سختی به خود می لرزید .

 آیا از عهده این مسئولیّت بر می آید . آیا گوشهای این امّت شنوای حرفهای ملکوتی او می شوند ؟  آیا راضی می شوند که از لات و عزّای خود ساخته  دست بردارند و به طرف پروردگار عزیز و مقتدر بیایند ؟ آیا راضی می شوند که دست از خرافات و زنده به گور کردن دختران بی گناه خود بردارند و مقام والای زن را در سیمای زهرای پاک طینت و زیبا سیرت  او به نظاره بنشینند ؟  هزاران پرسش از این دست ذهن او را به خود مشغول نمود... او همچنان به طرف خانه گام بر می داشت . همسر مهربان و با وفای او ، خدیجه سلام الله علیها، به استقبال او می آید و با مردی خسته از بار مسئولیّت سنگین الهی ولی مصمّم در راه انجام هر چه بی عیب و نقص تر رسالت محوّل شده روبرو می شود . وارد خانه می شود و زمزمه " اقرأ باسم ربّک" همچنان روحش را نوازش می دهد . از خدیجه تقاضای رو اندازی می کند تا لحظاتی استراحت نماید .  نا آرام به خواب می رود و از خواب بیدار می شود . از خوابیدن منصرف می شود. همسر ایشان به رسم همسرداری او را دعوت به استراحت می کند ولی جمله ای حکیمانه بر لبان پیامبر نقش می بندد که هدیه مبعث به تمام آفرینش است : " یا خدیجة قد إنقضی وقت النوم " : ای خدیجه ! وقت استراحت تمام شد و گذشت. آری دیگر وقت استراحت نیست . " یا ایّها المدّثّر قُم فانذر" اى در بستر خواب آرمیده ! برخیز و انذار كن ! آری دیگر وقت استراحت نیست. باید بیدار شوم . من باید بروم . باید به سوی مردم بروم و گنج های نهفته شده در عقلشان  را برای آنان استخراج نمایم ، باید میثاق فطرت آنان را به یادشان  آورم.(1) باید افرادی را که در اثر دوران 500 ساله فترت رسولان به بت پرستی گراییده اید را نجات دهم و بتهای بیرون و درون آنها را بشکنم. باید خرافاتی که دست و پای آنها را بسته و آنان را از سیر در ملکوت باز داشته است را از دست و پایشان باز کنم و آنان را در آسمان ملکوت به پرواز در آورم. باید مکارم اخلاق را در میان آنان منتشر کنم (2)و آنان را بر محور اخلاق به دور یکدیگر  جمع نمایم و از تشتّت و تفرقه آنان را بر حذر دارم که : هر که از این قافله بیرون رود نصیب شیطان می شود ؛ همانگونه که گوسفندی که از گله عقب می افتد خوراک گرگ می شود. آن قدر در اندیشه هدایت مردم مصمّم و کوشا و نگران بود که خداوند او را توبیخ می کند که :" لعلّک باخعٌ نفسک علی الّا یکونوا مومنین " (3)گویا می خواهی جان بدهی وقتی که آنان مومن نمی شوند. " نه ! " إن علیک إلّا البلاغ "(4) : تو فقط حرف ما را به گوش آنان برسان و حجّت را بر آنها تمام کن و بقیّه کار را به ما بسپار. ولی مگر مدال " رحمةٌ للعالمین " او به او مجال این کار را می دهد. او به فرموده امیر المومنین علیه السلام  " طبیبٌ دوّارٌ بطبّه "(5) است . طبیبی که مطب او به همراهش است .  به سراغ بیمارانش می رود . برخی را با مرهم و برخی را هم با جرّاحی  درمان می کند . او باید " ابوسفیان ها" و " ابو جهل ها " و ... غدّه های چرکین دیگر را از پیکر جامعه اسلامی جرّاحی کند تا فکر آنها به تمام پیکر جامعه سرایت نکند .

باشد که در سالروز مبعث ایشان از خواب غفلت بیدار شویم و در مسیر تحقّق آرمانهای نبوی کوشا باشیم  و لحظه ای از فرصت های پیش روی خود برای نشر عقاید حیات بخش اسلام در سراسر جهان غفلت نورزیم.

............................

پی نوشت 

(1) برگرفته شده از خطبه 1 نهج البلاغه 

(2) بُعثتُ لاتمّم مکارم الاخلاق

(3) شعراء /3

(4) شوری/48

(5) خطبه 106 نهج البلاغه




طبقه بندی: مناسبت ها،  پیامبران، 
برچسب ها: مبعث، حرا، خدیجه،  

تاریخ : دوشنبه 29 خرداد 1391 | 02:11 ب.ظ | نویسنده : میثم صفری | نظرات


  • paper | ایکس باکس | خرید بک لینک فالو
  • خرید آگهی رپرتاژ | ایران بلاگ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات